روزی خسروی به تماشای صحرا بیرون رفت.باغبانی پیر و سالخورده را دید که سرگرم کاشتن نهال درخت بود.
خسرو گفت:(ای پیرمرد،در موسم کهنسالی و فرتوتی،کار ایام جوانی پیشه کرده ای.وقت آن است که دست از این میل و آرزو برداری و درخت اعمال نیک در بهشت بنشانی،چه جای این حرص و هوس باطل است؟درختی که تو امروز نشاندی،میوه ی آن کجا توانی خورد؟)
باغبان پیر و پاکدل گفت:
برچسب: حکایت عاشقی,حکایت,حکایت دولت و فرزانگی,حکایت های زیبا,حکایت کوتاه,حکایت کهنه,حکایت خنده دار,حکایت عاشقی فیلم کامل,حکایت مُفت بَری,حکایت های کوتاه,
نویسنده: مهدی زمانی